اینه قدی اتاق خواب را خیلی دوست داشت،انعکاس خوبی داشت و از دیدن خودش و اندامش در آن لذت میبرد، اندام خوب و موزونش با برامدگیها و فرورفتگیهای مناسب زبان زد همه دوستانش بود و حسادت دیگران را برمی انگیخت از زمانی که دختر دبیرستانی بود تا الان که ۱۵ سال از ازدواجش میگذرد و سه تا بچه دارد ،یک گرم هم وزن اضافه نکرده ،همیشه محض اطمینان مانتو و شلوار فرم مدرسه اش را که هنوز دارد میپوشد.
اما آنروز صبح اصلا دوست نداشت خودش را ببیند و از اینه قدی اتاق خواب دوری میکرد، برای ساعتها دمر روی تخت افتاده بود و گریه میکرد،خسته و کوفته ،نایی برای حرکت و بلند شدن نداشت حتی وقتیکه بچه هایش از خانه مادربزرگشان برگشتند و طبق معمول خواستند با عشق و محبت و البته هیاهو و جیغ و داد خود را به مادر برسانند، برعکس همیشه با تشر و بد خلقی آنها را از خودش دور کرده بود و وقتی با چهره های بهت زده و مضطرب آنها روبرو شد فقط توانسته بود بگوید بچه ها ببخشید در زمان حاضر حالم خوش نیست فکر میکنم سرماخورده.
ولی سرمانخورده بود اصلا هیچ حس و حالی نداشت فقط بیخودی ناراحت و نگران بود و یک کمی هم بدنش درد میکرد، بخصوص پاهایش از کشاله ران به پایین و سینه هایش و البته سر و گردنش،سردرد امانش را بریده بود، سرش سنگین و منگ بود و شقیقه هایش میزد فکر کرد ممکن است هر لحظه چشمهایش از کاسه سرش بیرون بیفتد.
با دستمال سفیدی سرش را بسته بود و سعی میکرد بخوابد ولی انگار در بیداری کابوس میدید،اشکال عجیب و غریب راههای بی انتها ، صورتهای کشیده شده یا بر عکس در هم فرو رفته ،اهوهایی با پاهای لنگ،پرندگانی که به جای لانه زندانی بودند ،تاریکیهای مخوف ویا نورهای کور کننده، زمان کش میامد از ازل تا ابد، گوش تا گوش مردمی بودند که همه صورتشان چشم بود یا گوشهایی به بزرگی بشقاب داشتند، چشمهای غول آسای آنها با تمسخر مریم را نگاه میکرد و در کنج دهانهای دریده لبخندی سرد و منجمد داشتند،
ناگهان از جا پرید با حرص نقطه نقطه تخت خوابش را جستجو کرد از بالا به پایین و دوباره از پایین به بالا و باز و باز... با چشم میکاوید و با بینی برافراشته بو میکشد تا ردی از دیشب پیدا کند ، اما هر چه میگشت کمتر پیدا میکرد و میدانست یک چیزی در جایی هست که او را فریفته و عاقبت راز نهانش را خواهد گشود میگشت و پیدا نمیکرد حرصش در آمده بود و اعصابش کشیده میشد ،
لعنت به تو پیدات میکنم نمیذارم آبرومو ببری ،
فکری به سرش زد ،از جا پرید ،با عجله لباس پوشید قبل از هر کار یک پارچه ملحفه ای انداخت روی اینه قدی که زل زده بود واعصابش را به هم میریخت،
دیوانه وار افتاد به جان خانه تمام گوشه ها و کناره ها را میشست و خشک میکرد و بارها اینکار را تکرار کرد آنقدر که از خستگی داشت میمرد ،تمام وقت صحنه های دیشب جلو چشمانش بود و اشک در آنها حلقه میزد واقعا خودش بود ،عجب شب نحسی بود دیشب ،کاش هیچوقت همچین شبی را ندیده بودم کاش میمردم و راحت میشدم ،
وای حالا چطور به چشمهای محمود نگاه کنم
بعد از ظهر و عصر باز به کابوس و خشم و پشیمانی گذشت ، حتی تحمل بچه ها را نداشت از نگاه کردن به آنها خجالت میکشید
همچنان در اتاق خواب ماند و به یاد اتفاقات شب گذشته ،گاهی خندید و گاهی اشک ریخت ،ندامت و پشیمانی از یک طرف و شوق و لذت از طرف دیگر ، بلاتکلیف و پا در هوا مانده بود ،نرمی و خنکای روتختی و ملحفه آرامش میکرد و مرهمی بود بر بدن داغ و تفتیده اش چه خوش بود آن لحظات و چه کوتاه،
صدای در اورا از عالم خلسه و خیال بیرون آورد بارشتاب و اضطراب از تخت خواب بیرون پرید و گیج و مبهوت وسط اتاق ایستاده بود ،چپ و راست را دید دنبال نیروی غیبی نجات دهنده میگشت ؟ آشفته و ژولیده مو بود برعکس همیشه که با لبخندی بر لب و چهره ای متبسم به استقبال شوهرش میرفت ، دستانش را به هم میفشورد ،لبش را با گزش دندان زخم کرده بود و نمیدانست باید چه کند .
برچسب:
نویسنده: رها قاسمیپور