وارد مجتمع قضایی خانواده که شد قلبش تاپ تاپ میکرد، بیقرار بود و مضطرب ، توان رفتن نداشت ،پاهایش سنگین شده بود و بیرمق، با بیحالی ورخوت ولو شد روی اولین نیمکت.
مجتمع پر بود از مردم که از این سو به آن سو میرفتند ،هراسان و عجول ،حتی فرصت نفس کشیدن نداشتند ، هر کسی پرونده ای در دست داشت و گیج و سردرگم سعی میکرد راهی برای رهایی پیدا کند.
مات و مبهوت زل زده بود و نگاه میکرد، اینهمه آدم، اینهمه دلواپسی و نگرانی، احساس خفگی کرد ،خواست از آنجا فرار کند و به هوای آزاد برسد،ولی همچنان نشسته بود بی اراده وسست ،همچنان تماشا میکرد،خنده ها و گریه ها ،شکست ها و موفقیت ها را ، و او ناتوان از هر کاری مانده بود.
با صدای نگهبان انگار از خواب بیدار شد ،خانم بلند شو مجتمع تعطیل شده،به اطراف که نگاه کرد کسی نبود بجز کارکنان ،آنهمه هیاهو ناگهان تبدیل شده بود به باتلاقی ساکت و بی حرکت که جز صدای جارو و نظافت خدمه صدایی نداشت.
خانم گفتم برو بیرون نشنیدی ، تا روز آینده ساعت ۸ صبح تعطیله
برچسب:
نویسنده: رها قاسمیپور