خانم قبل از هر چیز باید بدونید مشکل شما ،ی مشکل عمومی و بسیار فراگیره، بسیاری از زوجها بخاطر این مسئله از هم طلاق گرفتن و ترجیح دادن بیش از این تلاش نکنند،
من سعی میکنم این مشکل را بطور مفصل موشکافی کنم تا برای شما جامعا روشن شود، بنابراین بهتر است هرنوع خجالت و حیا رو کنار بگذاریم و بی پرده و رک با هم صحبت کنیم ،خواهش میکنم سوالهایی را که میپرسم صادقانه و شفاف جواب بدین و از بیان کلمات و جملههای مبهم و رازآلود خودداری کنید ، قبل از هر چیز باید باور کنید من دوست شما هستم و به هیچ وجه قصد مچ گیری یا محکوم کردن شما را ندارم ضمن اینکه دادگاه نیستم که بترسید و بخواهید از خودتون دفاع کنید و در مقابل من موضع گیری کنید، با من صاف و صادق باشین تا بتوانیم به یک حاصل خوبی برسیم.
با تلخی آب دهانش را قورت داد ،کمی روی صندلی جابجا شد و با تکان دادن سر گفته های روانشناس را تایید کرد ، اما دلش آشوب بود ، او حتی با نزدیک ترین اشخاص مثل مادر و خواهرانش راجع به این مبحث حرف نمیزد حالا چطور باید با این مرد میانسال خوش قیافه با لباسهای شیک و ادکلان تند ، راحت باشد و همه رمز و راز زندگیش را صادقانه و بدون رودروایسی مطرح کند. نگاهی به اطرافش انداخت ،اتاق نیمه تاریک وسیعی بود که با نور چند آباژور زیبا روشن میشد، دیوار پوشیده با کاغذ دیواری مخملی عنابی رنگی بود با گلهای ریز آبی آسمانی کف اتاق فرشهای گران ارزش دست باف ، میز بزرگی از چوب گردو بالای اتاق بود و آقای روانشناس پشت آن روی صندلی پشت بلندی در واقع لم داده بود ،مریم اما معذب و ناراحت روی صندلی استیل اینطرف میز روبروی او نشسته بودو با دستمال کاغذی که دردست داشت بازی میکرد، آنرا رشته رشته میکرد و از دستی به دست دیگرش میداد و باز از نو .
خب خانم من منتظرم لطفا از اول آغاز کنین و با آرامش و مفصل برایم تعریف کنین ،مراقب باشین چیزی از قلم نیفتد و در مدتی که شما صحبت میکنین من جامعا سکوت میکنم ، اما با دقت گوش میدهم و مطالبی یادداشت خواهم کرد
مریم من منی کرد ،دهانش خشک شده بود و هر چه کرد آوایی از آن خارج نشد، لیوانی از پارچ آب روی میز کوچک کنار دستش پر کرد و کمی نوشید، جابه جا شد و لباسش را مرتب کرد، اما همچنان ساکت بود
دقایق به کندی میگذشت و مریم قادر نبود کلامی به زبان بیاورد.
آقای روانشناس با بی حوصلگی در حالیکه کمی به جلو خم شده بود با لحن ناخوشایندی گفت
خانم من فکر میکنم شما تکلیفت با خودت روشن نیس ، مانده ای میان زمین و هوا ، اول بگو ببینم میخواهی من کمکت کنم، دوست داری در طول زمانهایی که برای مشاوره پیش من میایی قدم به قدم جلو برویم و در نهایت به برآیند مفید و کاربردی برسیم.
بله آقای دکتر برای همین پیش شما اومدم
خیلی خوب پس همکاری کن و راحت باش ، اما وقتی باز با سکوت سنگین مریم روبرو شد با کمی عصبانیت از جا بلند و یک راست آمد طرف مریم و در حالیکه دست خود را روی شانه او گذاشته بود آرام و زیر لب گفت مریم حرف بزن دختر نترس
مریم که از حرکت ناگهانی دکتر جا خورده بود ،خواست با عصبانیت از جا بلند شود و به حرکت دکتر اعتراض کند، به چه حقی مرد غریبه دست گذاشته بود روی شانه اش ، اما تکان نخورد در واقع نمیتوانست انگار تمام نیرو و توانش را از دست داده بود ، به صندلی میخکوب شده بود و از همه بدتر جای دست دکتر روی شانه اش میسوخت و گز گز میکرد، چقدر دستش گرم و سوزان بود ،حرارت سراسر بدنش را طی کرد و جایی در قفسه سینه اش جمع شد ، دوباره قلبش به تاپ تاپ افتاده بود نفس کشیدن برایش سخت شده بود ، بریده بریده و کوتاه نفس میکشید و هر آن میترسید الان خفه خواهد شد،
دکتر اما عاقل و سرد و گرم چشیده بود و دقیقا متوجه شرایط شد ، با نرمی دستش را عقب کشید و در حالیکه نیم چرخی زد به مریم پشت کرد و با لحنی پدرانه گفت دخترم برای در روز جاری کافیه میتونی بری
بالاخره مریم از روی صندلی لعنتی بلند شد ، با چهره و حرکات مسخ شده به دنبال در خروجی میگشت، دکتر با دست در را نشان داد و در همان حال گفت مریم جان روش کار من اینه که دقیقا با مریضم خودمانی میشوم ،نگران نباش تو هم کم کم عادت میکنی رویش را برگرداند و درحالیکه لبهای خود را بهم میفشرد گفت خدانگهدار سه شنبه ساعت ۴ منتظرتم.
برچسب:
نویسنده: رها قاسمیپور