اردیبهشت زیبا و رویایی سراسر شهر را آذین بندی کرده درختان با برگهای نورسته و زمردین خود را آراسته اند گلهای بابونه و نیلوفر و عباسی تن نازی میکنند و چشم را خیره، نقطه نقطه شهر هر جا خاکی هست و مراقبتی رنگهای یشمی و صورتی و قرمز و بوی گس و خلسه آور آدم را برای ساعتها مات و مبهوت به عالم بی خبری میبرد.
زمین و آسمان مستند و عشوه گر ، با زبان عشق و محبت در گوش آیند و روندگان آرامش و سرخوشی زمزمه میکنند، ای مردم ما همگام با اردیبهشت جادویی به شهر و دیار شما آمدیم به مهمانی دلها و عواطف ، نه چشمی داریم برخواستی و نه دستی دراز بر حاجتی فقط و فقط آمدیم تا عشق را بر شما عرضه کنیم و روح و روان شما را به طراوت و شادابی زنده کنیم، با آب محبت و آرامش زنگارهای آن را بزداییم و مرهمی شویم بر ناملایمات و دشواریهای زندگی .
مریم بعد از نوشتن این متن در دفتر خاطرات خود برگی سبز را به نشانه جوانی و بهار لای دفتر گذاشت و آن را بست
فصل امتحانات بود و سال آخر دبیرستان او و تمام دوستانش شبانه روز درس میخواندند و فرصتی برای گردش و طبیعت نداشتندسه ماهی میشد که مریم خانه نشین شده بود و نه به مهمانی میرفت و نه به خود فرصت گردش و تفریح میداد ، هدفش کنکور هنر و رشته نمایش نامه نویسی بود، از کودکی علاقه خاصی به نوشتن داشت و همیشه انشا که مینوشت معلمها قربون صدقش میرفتند و تشویقش میکردند، چندین بار در مراسم صبحگاه مطلب خوانده بود و همه اذعان داشتند که آینده درخشانی خواهد داشت.
البته که میشه با مطالعه و تمرین بدون دانشگاه هم آدم یک نویسنده خوب بشه ولی آخرش دانشگاه و دروس کلاسیک چیز دیگه ایه و آدم کلی جلو میافته برای همینه که من تلاش میکنم حتما وارد دانشگاه هنر بشم از این گذشته به نظرم خود دانشگاه رفتن و چند سال تو محیط علم و درس بودن خیلی لذت بخش و عالیه
مریم همیشه در جواب کسانیکه از او برای اینهمه تلاش در رسیدن به دانشگاه انتقاد میکردند و اعتقاد داشتند نویسندگی بیشتر به استعداد نیاز دارد تا آموزش این جواب را میداد.
اغلب در رویا خود را دانشجوی رشته نمایشنامه نویسی میدید که هر روز صبح با ذوق و شوق دانشگاه میرفت و با دوستان و همکلاسان ساعتهای خوشی میگذراند ، در راه همیشه گوش و چشم به اطراف میدوخت و به دنبال سوژه ای مناسب برای نوشتن میگشت هر چیزی و اتفاقی میتواند جرقه ای باشد برای خلق یک شاهکار و نویسنده خوب باید دایم دنبال این راهنماهای کوچک و گذرا باشد.
با خواهرش که محرم اسرارش بود در مورد آرزوهایش میگفت و سعی میکرد او را با خود همراه کند ، ذوق میکرد، اشک میریخت و تصویرها زیبا از لحظه لحظه دانشجویی و دانشگاه می آفرید، نگارههای زنده و پویا گویی بارها و بارها این زندگی را تجربه کرده بود، حتی به توصیف و تصویرگری اساتید و همکلاسیهایش میپرداخت و آنها را چنان شرح میداد گویی زنده و واقعی بودند.
بالاخره اردیبهشت رویایی با همه زیباییهایش گذشت و همراه با خرداد گرم و رخوت آور امتحانات نهایی آغاز شد ، بیست روز طوفانی و نفس گیر در راه بود و پس از آن کنکور، شب قبل صبحی که اولین امتحانش شروع کار میشد تا ساعت ۱ شب درس خواند و تصمیم گرفت زودتر بخوابد تا زمان آینده صبح شاداب و سرحال باشد در حالیکه روی تخت دراز کشیده بود و صدای نفس های عمیق خواهرش را از تخت کناری میشنید مشتهای خود را گره کرد و با لحنی محکم و آماده گفت خب بالخره آغاز شد ای امتحانات و ای غول کنکور دارم می آیم به جنگ شما مفصلا آماده و سرشار از انگیزه ام من شما را شکست میدهم و به هدفم میرسم شک نکنید سه ماه دیگر من دانشجوی ترم اول رشته نمایشنامه نویسی دانشگاه هنر خواهم بود شک نکنید ......
اما تقدیر سرنوشتی متفاوت برای او میخواست، با دستی به مراتب قوی تر از اراده و خواست مریم ، زندگی پرتلاطم و پر از رنج و عذاب برای او خواهد ساخت ، زندگی توام با امواج مخوف و ویرانگر ناکامی و حسرت و مبارزه و کشمکش های خرد کننده ، .....
برچسب:
نویسنده: رها قاسمیپور